عشق دو حرفی
امشب با سقف بازی کردم... در میان دلتنگی و تنهایی جوانه زد لیلی !!! بچرخ........... خدایا کفر نمیگویم، عشق، راز است. سلام به دوستای با معرفت و مهربون خودم .. من دیروز اومدم (سه شنبه / ٢٣ تیر) ... جاتون مشهد خیلی خالی بود ... خیلی خیلی حرم شلوغ بود ... قول میدم خیلی زود آپ کنم مطالبمو ... دوستون دارممممممم ... بوووووس سیلام به دوستای خوجل خودم .. با اجازتون من یه ١٠ روزی در خدمتتون نیستم ... امام رضا جونم طلبیده و دارم میرم مشهد واسه همتون دعا میکنم ، دوستون دارم ،تا ١٠ روز دیگه راستی یادم رفت ... تولد بابای هممون حضرت علی (ع) و روز بابایی ها مبارک !
با سقف حرف زدم...
سقف را تماشا کردم...
امشب
با دلم روی سقف قدم زدیم...
قدم زدیم و فکر کردیم...
به اینکه چرا عاشق محبوبه شبم
ولی
هرگز کنار پنجره اتاقم گلدانی از محبوبه شب نداشته ام!!!
من روی سقف قدم زدم...
روی سقف نوشتم...
روی سقف نقاشی کردم...
ولی...
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگها
ناپدید ماند
«حسین پناهی»
از همان جوانه در مکتب زندگی آموخت از عشق بپرهیزد
برای خود حصاری از خار ساخت و از هراس عشق خود را در پشت خارهایش نهان کرد
او در میان خارها و دستهای خونین
و تکه پاره ی دیگران گرد او
گریان بود و همه او را به نام وحشی فریاد می زدند
وحشی نبود خویی وحشی داشت اما هیچکس او را آنگونه که باید نشناخت
ماند و ماندم با او
که همان گل وحشی منم
و در این کویر خشک بی حسی با او تنها مانده ام
من و او با خارهایش از عشق گریزانیم!
حال نازنینی که به اینجا قدم نهادی
با کلماتت مرا سیراب کن
تنهایم مگذار ...
و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست… خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست… ! 

لیلی گفت : بس است . دیگر بس است و از قصه بیرون آمد.
مجنون دور خودش می چرخید . مجنون لیلی را نمی دید.
رفتنش را هم.
لیلی گفت کاش مجنون این همه خودخواه نبود کاش لیلی را میدید.
خدا گفت :لیلی بمان قصه بی لیلی را کسی نخواهد خواند.
لیلی گفت : این قصه نیست. پایان ندارد . حکایت است.
حکایت چرخیدن.
خدا گفت:مثل حکایت زمین مثل حکایت ماه . لیلی بچرخ.
لیلی گفت کاش مجنون چرخیدنم را می دید . مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند.
خدا گفت :
چرخیدنت را من تماشا می کنم.لیلی بچرخ!!!
لیلی چرخید و چرخید و چرخید.
دور دور لیلی است .
لیلی می گردد و قصه اش دایره است.
هزار نقطه دوار .
دیگر نه نقطه و نه لیلی.
لیلی ! بگرد گردیدنت را من تماشا می کنم .
لیلی ! بگرد تنها حکایت دایره باقیست.
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا !
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .

حساب عشق از حساب شهوت جداست.
در شهوت هیچ رازی نیست.
شهوت یک بازی بیولوژیکی ست،
هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.
عشق، با هستی رابطه دارد.
عشق، از چشمهی آگاهی می جوشد.
عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود. 






| Design By : Night Skin |
